فریاد زد درون خود احساس تـــرس را در رهگذار خلـــــوت آیینـــــۀ صـــــداهمرنگ غربتی که درونش نشسته بـــود بیهوده دید گریـــــه و فریــــاد یا خـــدامانند شاخه های درختـــــــان بی ثمـــــر در خود شکست وروان شد به هر کجاهمراه رودهای خروشــــان زندگـــــــی همراه دستهــای پریشـــــــان بــــــادهاهمراه روزهای جوانی که رفت ، رفت مثل زمان که می گذرد تا بـه انتهـــــاآینده یی که در نظرش خیره می نمـود از گرمی محبت یک دســــت آشنــــا
برچسب:
نویسنده: دانیال شریفی
تاريخ: يکشنبه
11 ارديبهشت
1401 ساعت: 12:09